کیان طلا خوشگل و مشگلکیان طلا خوشگل و مشگل، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

کیان عزیز عشق بی نظیر بابا و مامان

ویارونه (ته چین شهمیرزادی)

مامان رقیه برای مامانم ویارونه درست کرد! ویارونه میدونید چیه ؟ به رسم شهمیرزادیها یه  ته چین سبزی خوشمزس که برای مامان هایی که نی نی دارن درست می کنندو فامیل هارو دعوت میکنند و باهم نوش جان کنند. که البته تو اون روز مامان مرضیه هم خیلی زحمت کشید تا یه ناهار خوشمزه آماده بشه  جای همتون خالی  چون مامانی من یه ناهار حسابی خوردو من کلی شاد و شنگول شدم  همه دوست ها و آُشناهامون هم اومدنو سیسمونی خوشگل و مشگل منو دیدن وای که چه روز خوبی بود  راستش فکر کنم 29 بهمن بود     ...
2 اسفند 1392

سیسمونی و اطاق خوشگلم

 یه خبر خوب تو هفته ای که گذشت مادر جونم و دایی جمال برام سیسمونی آوردن راستش فکرکنم که 26 بهمن بودش که کلی هم مامانم مهمون داشت تازه عمه عارفه  و مامان مرضیه و عمو ابوذر و عمه حوری و بچه هاش هم اون روز خونه ما بودن کلی گفتیمو خندیدیم  البته من که تو دل مامانم بودم خیلی ذوق داشتم  همه با کلی خوشحالی و شادی کمک کردن تا وسایلمو بچینند   ...
2 اسفند 1392

برای تو ای پسرم (از طرف مادرگلم)

برای تو که به زندگیم معنای دیگری بخشیدی برای تو که هر صبحم  با فکر تو آغاز می شه  و هر شبم برای تو تموم میشه برای تو که از الان هم دم و هم صحبت من و بابا کمال شدی و با پنگولات جواب مارو میدی  وقتی به یاد میارم که با خبر شکوفه زدنت در وجودم چقدر شوکه شده بودم و خوشحال  خدا رو شکر می کنم که یه فرشته کوچولو در وجودم رشد می کنه !   خدایا شکرت , از اینکه منو لایق دونستی الان که دارم این نامه رو برات می نویسم اشک شوق از از چشمانم سرازیر شده  پسر عزیزم   بابای دوست داره اسمت رو کیان بزاره و من هم به نظر بابا احترام می زارم  چون دوست داشتم اسمت یه اسم ایرانی باشه ...
4 بهمن 1392

اولین هدیه های من

 بازم سلام الان می خوام در مورد اولین ها حرف بزنم  اولین هدیه ای که مادر جونم واسم گرفت از سفر حج بود که یه لباس خوشگل و مشگله  اولین اسباب بازی زندگی مو هم مامانی (مامان مرضیه) برام خریده که یه اردک و یه ماشین بنزه  اون موقع تاره من به همه گفنه بودم که پسرم . اولین پاپوشمو هم خاله مریم و مهدیه برام خریدن که خیلی دوسشون دارم اولین هدیه بابا جونم هم یه کتاب قشنگ بود که اسمش پسر مامان بود که قول میدم اومدم پارش کنم تازه عمه عارفه و دایی جمال هم دارما ، ولی اونها هنوز برام چیزی نخریدن ولی من  خیلی دوسشون دارم عاشق مامانمم  هستما   اونه که منو تو دلش جا داده ...
4 بهمن 1392

ماه ربیع و بهار زندگی من در دی ماه

سلام به همه دوستانی که وبلاگ منو دیدنو دارن میخونن من امروز به بابام گفتم واسم یه وبلاگ درست کنه  آخه بابام هر روز سرو کارش با کامپیوتره ,گفت باشه پسرم راستی مامانم هم کلی به ما کمک کرد  و سر و شکل وبلاگمو مرتب کرد.    امروز جمعه بودو من و  بابا و مامانم با مامانی  و بابا کریم اومدیم خونه عزیز سلطنت امروز اولین روز ثبت وقایع تولد منه  فکر کنم حدود 29 هفته ای شده باشم  مامانمو که کلی اذیت می کنم آخه هی دلشو پنگول می کشم   ...
4 بهمن 1392